روزهایی که می گذرند
چوچول مامان سلام
روزها همینطور می گذرن و تو روز به روز بزرگتر میشی و روز به روز شیرینکاری های جدید یاد می گیری و من و پدری روز به روز از هدیه قشنگ خدا لذت می بریم. .gif)
تعطیلات هفته پیش خوب بود . یه شب من و تو رفتیم خونه عزیز و آقا جون ( پدر و مادر من) و کلی خوش گذروندیم. فرداییش هم با پدری رفتیم خونه عزیز پیر پیری ( مادر بزرگ پدری ) و اونجا هم خوش گذشت.
.gif)
وای که من چقدر اردیبهشتو دوست دارم . نه هوا اونقدر گرم شده که شرجی شدن هوای رشت اذیتت کنه و نه پشه ها اومدن. یه هوای ناب دونفره ............
.gif)
نه ببخشد سه نفره!!!!!!!!
.gif)
راستی...............خونه دایی جون که رفتیم برای اولین بار بهت نون دادم دستت و تو با احتیاط شروع کردی به خوردن . قربون دختر عاقلم بشم !!! هر وقت یه تیکه بزرگ رو می کندی که اندازه گلوت نبود خودت می نداختی بیرون......شوشولم.
.gif)
دیروز هم به خاله مریم ( همکار مامانی ) رفتیم خونه یه خاله دیگه که تازه عروسی کرده بود. خاله مصی به تو یه جوراب خوشگل هدیه داد. فیلم و عکس عروسیشو نگاه کردیم و کلی خوش گذشت.
.gif)
از اینجا به سانی جون تبریک می گم که داره مامان میشه
مبارکه !!!!!!!!!!!!!


روزهایی که می گذرند
